ارتباط با من گالری درباره من خانه






سیندرلا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 9 تیر 1387
سادگی

 

سادگیم را به تماشا می­نشینم!

گوش­هایم به صدایی مهربان فکر می­کنند،

چشمهایم به آدمها خیره­اند،

و عقلم در پی پیوند با احساس است،

و هیچ چیز سر جایش نیست، مثل همان سادگی­ام!

...

نگاه می­کنم، اما نمی­بینم!

تماشا و تفکر همزمان!

...

دو قدم مانده به صبح،

یک قدم در دل شب!

امـــــــــــــا

صبح دیگری در راه است!

...

هیولای درون!

...

دوست

...

خدا و تعطیلات؟!

...

اسم: فراموشم نکن!

...

گاهی تو حتی لب به سخن نگشوده­ای و من به پایان آنچه خواهی گفت رسیده­ام.

...

خوبم!

 


یکشنبه 22 اردیبهشت 1387
نامه­ات به دستم رسید

 

عشق؛

نامه­ات به دستم رسید.

از دریافت نامه­ات بسیار خوشحالم!

چه عاشقانه کلامت مرا لبریز آرامش و خوشی می­کند،

و من را باش که چگونه در سکوتی عمیق غرق شده­ام!

         - تنها سکوت است که با حقیقت نسبتی دارد

می­دانم،

خدا وجود دارد

و لطف خدا بی­انتهاست،

ما فقط به چشمانی باز برای دیدنشان محتاجیم.

شادم و سپاسگزار.

صمیمانه و ژرف مشتاق آرمیدن در روح آرام و اصیلت هستم.

دعاهای خیرم را بدرقه­ی نگاه­های مشتاقت می­کنم.

محمد.

 

مجنون­نوشت: پسرک حسابی دل باخته است!

 


پنجشنبه 19 اردیبهشت 1387
سی­سالگی

سه روزی از سی ساله شدنم می­گذره!

امسال اگرچه واسه جشن تولدم غافلگیر شدم و چند روزی زودتر به دنیا آورده شدم، اما موقع فوت کردن شمعها باز آرزو کردم که سی­سالگی پایان دیوونگیهام نباشه!

واسه همین، فقط برای اینکه به خودم ثابت کنم سی سالگی معنی حتمیش عاقل شدن نیست، سعی کردم همون کارای بدی که قبل از سی­سالگی می­کردم رو تکرار کنم تا باور کنم که همون آدم قبلیم!

 

هدیه نوشت: تو بهترین هدیه­ی خداوند تو آخرین سالِ سومین دهه­ی عمرم بودی! خدا هنگامی هست که تو باشی!

شب نوشت: ای خدا شبها را خیلی دراز آفریده­ای!

سگ­ نوشت: سگ سگ را می­درد و توانا ناتوان را لگدمال می­کند!

اونکاره ­نوشت:

- جیگر! می­شه منم با خودت ببری خونه؟!

- البته!

قحطی نوشت: انگار که قحطی شده، توتون قهوه گیر نمی­آد!

دوست نوشت: از لطف و مهربونیت ممنونم، این روزا فقط یه کمی زیادتر درگیرم! سلام منو به همه برسون.